۱۳۹۳ خرداد ۹, جمعه

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی‌باری 
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد
بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟ 
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟ 
مستی نکن که او نشنود مستی
رازی مکن که نشنود او زاری 
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن!
کی رفته را به زاری باز آری؟ 
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون
گر تو به هر بهانه بیـازاری 
گوئی گماشته است بلائی او
بر هر که تو بر او دل بگماری 
ابری پدیدنی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری 
فرمان کنی و یا نکنی ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری 
اندر بلای سخت پدیـد آید
فضل و بزرگمردی و سالاری 

رودكي

مردِ علم و مردِ جهل

شکارِ شیر گَوَزنست و آنِ یوز آهو
و مردِ بخرد را علم و حکمتست شکار
که مردِ علم به گوراندرون نه مرده بود
و مردِ جهل اَبَر تخت بَربود مردار
ابوالهيثم احمدبن حسن جرجاني

در هيچستان حافظ9

چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
***
گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن
که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
***
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
***
ز باده هيچت اگر نيست، اين نه بس که تو را
دمي ز وسوسه عقل بي
خبر دارد؟
***
با هيچ کس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
***
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
***
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هيچ کامي جان از بدن برآيد
***
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
؟
***
غم زمانه که هيچش کران نمي‌بينم
دواش جز مي چون ارغوان نمي‌بينم
***
زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شيئه لا شي

حافظ

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

قاضي گري


مردی بود به نیشابورکه وی را ابوالقاسم رازی گفتندی و این ابو القاسم ٬ کنیزک بپروردی و نزدِ امیر نصر آوردی و با صله بازگشتی.وقتی٬ چند کنیزک آورده بود ؛امیر نصر ٬ ابوالقاسم را دستاری داد و در باب وی عنایت نامه ای نوشت . نشابوریان او را تهنیت کردند و نامه بیاورد و درمظالم برخواندند.
از پدرم شنودم که قاضی ابوالهیثم پوشیده گفت – و وی مردی فراخ مزاح بود-:ای ابوالقاسم یاد دار که قوّادی به از قاضی گری است

تاريخ بيهقي- ابوالفضل بيهقي

جوجه لريم

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

سفر(براي دوست)

قدرِمردم،سفر پديد آرد
خانه ي خويش، مرد را،بند است
چون به سنگ اندرون بود گوهر

كس نداند كه قيمتش چند است
سنايي