۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

سخت مي گيرد جهان بر مردمان سخت كوش

گفت: آسان گير بر خود كارهاكز روي طبع
سخت مي گيرد جهان بر مردمان  سخت كوش
حافظ
"سخت كوشي" به معناي جديت و پشتكار است.اما احتمالا در زمان حافظ"سخت كوش" نبايد به اين معنا بوده باشد.به دو دليل يكي آنكه حافظ"سخت كوش"را در مقابل" آسان گير" گذاشته است.پس مراد از "سخت كوشي" بايد "سخت گيري" بوده باشد.
دليل دوم دليل معنايي است.اگر بگوييم جهان بر مردمان سخت كوش، يعني انسانهاي جدي و با پشتكار سخت مي گيرد سخن ياوه اي گفته ايم.انسانهاي جدي و با پشتكار بيشتر روي موفقيت مي بينند تا ادمهاي سست و تنبل.پس حافظ با آن فرزانگي كه دارد چگونه مي تواند چنين ادعايي بكند؟اما اگر مراد از "سخت كوشي" را" سخت گيري"در نظر بگيريم،  سخني است درست.
مثل آن حديث كه مي گويد اناعند ظن عبدي بي.مرا هر كه هرگونه گمان كند به همان گونه مي يابد.
اگر كسي با جهان چنين مواجهه اي داشته باشد يعني سخت بگيرد،جهان هم بر او سخت خواهد گرفت كه به نظر من سخني است درست و معنا دار.

دكتر مصطفي ملكيان

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

سفر

خطیب آب طلا منشی قضا و قدر
نوشته بر در این کاروانسرای دو در
درخت اگر متحرک شدی زجای به جای
نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر

۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

اراجيف

سلطان المدورا!
اگر در پشتِ خمسه المنشارِ ما گذر كني،جديد الاصم ِ ما را بگوكه شيخ الحديد ما را شحم لايي كند كه مع فخذ از آسمان نزول خواهد كرد.
سلطان:شاه،شا/مدوّر:گرد/-سلطان المدورا=اي شاگرد
خمسه:پنج/منشار:اره/ خمسه المنشار=پنجره
جديد:نو/اصم:كر/جديدالاثر=نوكر
شيخ :پير/حديد:آهن/شيخ الاحديد= پيراهن
شحم:پي(چربي)/لا: نه/شحم لا=پينه
مع:با/فخذ:ران/مع فخذ=باران
اي شاگرد! اگر در پشت پنجره ما گذر كني، نوكر ما را بگو كه پيراهن ما را پينه اي كن كه باران از آسمان خواهد باريد.



۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

در پوچي نظامي گري



به دانش نيايد سرِ جنگجوي
نباشد به جنگ اندرون آبروي
سرِ مردِ جنگي خرد نسپرد
که هرگز نياميخت کين با خرد
فردوسي

حديقه الحديقه سنايي

حکايت
ايهاالناس روز بي شرميست
نوبت شوخي و کم آزرمي است
عادت و رسم روزگار بدست
خاصه با آنکه خاصه خرد است
زانکه اهل زمانه نااهلند
شحنه ظلم و قاضي جهلند
هر که را روزگار مسخره کرد
نامش اندر ميان ما سره کرد
جز به رندي و جز به قلاشي
خرم و شادمان تو کي باشي
دانش آموزي و هنرورزي
نزد اين مردمان جوي نرزي
قيمت و قدر و جاه اين ايام
از قفا دان و خنده و دشنام
مرد آزاده خسته چرخ است
نان آزاده بر دگر نرخ است
اندرين تنگ آشيان که منم
در غم نان و آب و پيرهنم
بي خبر زانکه مادر گردون
کفنت را همي زند صابون
پيشه چرخ مردم آزاريست
صنعت روزگار خونخواري است
شير گردون چو گربه دارد کيش
خورد از مهر خون بچه خويش
ملک الموت داده در بندان
حصن عمر ترا و تو خندان
آخر از لاله چند آموزي
دل سياهي و چهره افروزي
هيچ از حادثات ننديشي
کي کند با تو يک زمان خويشي
تا تو در بند زرق و تلبيسي
در سقر يار غار ابليسي
دست از رنگ و بوي دهر بدار
چند جويي چو کرگسان مردار
تات نکشند در قفس به زحير
همچو عنقا ز خلق عزلت گير
چند گويي چو طوطي از هر در
سخن اندر قفس به سوي شکر
من که بر گلبن سخن شب و روز
بلبلان را کنم نوا آموز
چون شترمرغ در بيابانم
بود از سنگ تافته نانم
باز اگر نيستم چه باک بود
قوت هر دل ز جان پاک بود

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

دوقطعه شعر طنز از ابوالقاسم حالت

كثرت مشغله
يافت آن گلچهره در كار اداري ارتقا
شد رئيس شعبه و،داراي مسئوليت است
طرز كارش جلوه اي از جدو جهدو چابكي است
روي ماهش آيتي از حسن و مقبوليت است
روز و شب بي كار نيست، زيرا شيوه اش
روز ، فعاليت و شب نيز مفعوليت است
****
كاميابي واقعي
ز پروازِ انسان به ماهِ فلك
همه كس به گفت و شنود آمده است
نه آن كام يابدكه بر مه فرود
در اين آسمان كبودآمده است
به نزديك من كامياب آن كسي است
كه بر چون تو ماهي فرود آمده است

ابوالقاسم حالت

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

بيچاره
بادل گفتم زِ عالمِ كون و فساد
تا چند خورم غم،تنم از پا اُفتاد
دل گفت:تو نزديك به مرگي غم نيست
بيچاره كسي كه اين دم از مادر زاد
***
يك ذره زمين زِ دام ِ تو خالي نيست
گيري و كُشي و عاصي ام نام نهي
امام فخر رازي
دانايي و تدبير زانفاق و كرم به
انفاق و كرم نيز ز دينار و درم به
تا نيك ببخشند و بپوشند و بنوشند
دينار و درم در كفِ اصحابِ كرم به
اديب الممالك فراهاني
در مذهبِ من ساده دروغي به سزاوار
زآن راست كه باور نشودجزبه قسم به
انگشتِ خموشي به لبِ خويش نهادن
از آنكه بخايي به لب انگشت ندم به