۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

حديقه الحديقه سنايي

حکايت
ايهاالناس روز بي شرميست
نوبت شوخي و کم آزرمي است
عادت و رسم روزگار بدست
خاصه با آنکه خاصه خرد است
زانکه اهل زمانه نااهلند
شحنه ظلم و قاضي جهلند
هر که را روزگار مسخره کرد
نامش اندر ميان ما سره کرد
جز به رندي و جز به قلاشي
خرم و شادمان تو کي باشي
دانش آموزي و هنرورزي
نزد اين مردمان جوي نرزي
قيمت و قدر و جاه اين ايام
از قفا دان و خنده و دشنام
مرد آزاده خسته چرخ است
نان آزاده بر دگر نرخ است
اندرين تنگ آشيان که منم
در غم نان و آب و پيرهنم
بي خبر زانکه مادر گردون
کفنت را همي زند صابون
پيشه چرخ مردم آزاريست
صنعت روزگار خونخواري است
شير گردون چو گربه دارد کيش
خورد از مهر خون بچه خويش
ملک الموت داده در بندان
حصن عمر ترا و تو خندان
آخر از لاله چند آموزي
دل سياهي و چهره افروزي
هيچ از حادثات ننديشي
کي کند با تو يک زمان خويشي
تا تو در بند زرق و تلبيسي
در سقر يار غار ابليسي
دست از رنگ و بوي دهر بدار
چند جويي چو کرگسان مردار
تات نکشند در قفس به زحير
همچو عنقا ز خلق عزلت گير
چند گويي چو طوطي از هر در
سخن اندر قفس به سوي شکر
من که بر گلبن سخن شب و روز
بلبلان را کنم نوا آموز
چون شترمرغ در بيابانم
بود از سنگ تافته نانم
باز اگر نيستم چه باک بود
قوت هر دل ز جان پاک بود

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

دوقطعه شعر طنز از ابوالقاسم حالت

كثرت مشغله
يافت آن گلچهره در كار اداري ارتقا
شد رئيس شعبه و،داراي مسئوليت است
طرز كارش جلوه اي از جدو جهدو چابكي است
روي ماهش آيتي از حسن و مقبوليت است
روز و شب بي كار نيست، زيرا شيوه اش
روز ، فعاليت و شب نيز مفعوليت است
****
كاميابي واقعي
ز پروازِ انسان به ماهِ فلك
همه كس به گفت و شنود آمده است
نه آن كام يابدكه بر مه فرود
در اين آسمان كبودآمده است
به نزديك من كامياب آن كسي است
كه بر چون تو ماهي فرود آمده است

ابوالقاسم حالت

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

بيچاره
بادل گفتم زِ عالمِ كون و فساد
تا چند خورم غم،تنم از پا اُفتاد
دل گفت:تو نزديك به مرگي غم نيست
بيچاره كسي كه اين دم از مادر زاد
***
يك ذره زمين زِ دام ِ تو خالي نيست
گيري و كُشي و عاصي ام نام نهي
امام فخر رازي
دانايي و تدبير زانفاق و كرم به
انفاق و كرم نيز ز دينار و درم به
تا نيك ببخشند و بپوشند و بنوشند
دينار و درم در كفِ اصحابِ كرم به
اديب الممالك فراهاني
در مذهبِ من ساده دروغي به سزاوار
زآن راست كه باور نشودجزبه قسم به
انگشتِ خموشي به لبِ خويش نهادن
از آنكه بخايي به لب انگشت ندم به
مرغي كه زكاهلي شد از دست دانه خوار
درآشيان زِكُنجِ قفس ياد مي كند

صائب
افسوس تا بوي گُلي بود به گلشن
صياد نياويخت به گلشن قفس ِما
چون بال و پري نيست كه پرواز توان كرد
ظلمِ دگرست اينكه شكستن قفسِ ما

زكي همداني

۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

بهار عاشق

تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد، موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
میلاد عرفان پور

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه